X
تبلیغات
آذرنوشت

آذرنوشت

ما نقل مکان کردیم ...

تشریف اوردید خونه ی جدید ... لطفا کادو فراموش نشود...

اینم آدرس جدیدم:

http://azar-noosh.blogsky.com/

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/09/27 19:18 توسط آذرنوش |


صدای شلپ شلپ آب وقتی پاهاش تو چاله چوله های شهر گیر میوفتاد واسش عادی شده بود …تند وتند نگاه کردن ونچ نچ گفتن از گلی شدن پاچه ی شلوارش هم فایده ای نداشت ،آهی کشید و راه پل و پیش گرفت…رو میله ی پل خم شده بود وبه آب نقره فام رود زل زده بود…یادش اومد که چند سال پیش یکی از اقوامش به چشم دیده بود که دخترکی روی میله های پل ایستاده بود و خودشو تو آب انداخته بود…تو فکر دخترک بود…یعنی چه جور آدم میتونه خودکشی کنه ؟فکر دخترک ولش نمیکرد انقد که با وول خوردن گوشی تو جیب شلوارش فکر کرد کسی داره از پشت سر هلش میده…نگاهی به اطرافش کرد …کسی نبود جز ماشین هایی که تا دختر رو میدیدن از شیشه هاشون سرهایی با نیش باز بیرون میومد …سرنشین چیزکی میگفت ،مکثی میکرد و میرفت…روشو به طرف رود کرد آروم دستشو برد زیر مانتوشو بعد جیب شلوار وگوشی وکشید بیرون…مادرش بود…مثل همیشه دادی کشید که تو هنوز بیرونییییی؟…باید میرفت …ولی نمیتونست …دل نمیکند از رود ونرده ودخترک…باید از فکر دخترک در میومد…یاد حرف مادرش در مورد خود کشی افتاد استغفراللهی گفت وسعی کرد به تو صیه دوستش به چیزای خوب فکر کنه…به کار جدیدی که مطمین بود واسش جور میشه…کاری که با هزار تا برگه ی نیازمندی خوندن و اینور واونور رفتن پیدا کرده بود…مطمین بود که اینبار درست میشه…آره،آقایی که مسول کار بود با دیدن طرح ها وکاراش حسابی ذوق کرده بود….حسابی تعریف کرده بود، مرده آدم  درستی به نظر میومد…نگاهی به گوشی تو دستش کرد وگفت حتما زنگ میزنه…زیر لب میگفت ایندفعه میشه …مطمینم…لبخندی روی لبش نشست…بوسه ای در دل برای رودی که همیشه محرم اسرارش بود فرستاد وراهی خونه شد…

 

 

رود آرام بود...برعکس دل دخترک…شلپ شلپ آب زیر پاهاش پر سروصداتر شده بود…نگاهش مستقیم بود…مصمم بود…راه پل ودر پیش گرفت…با چشمانش انگار رود رو میبلعید…موبایلش تو جیب مانتوش وول میخورد اما دخترک بی حرکت به جریان آروم رود خیره بود…نه به فکر بوق ماشینا بود نه پاچه ی شلوار گلی شده اش… به فکر امروز بود …به فکر کاری که  دختر یکی از آشنایان مرد درست از دستش قاپیده بود …به فکر بهانه ی بیخود مرد بود…بهانه های تکراری که بارها وبارها از خیلی ها شنیده بود...به فکر به پیسی خوردن خودشو خونوادش بود… به فکرآرزوهایی بود که یکی یکی از دستشون میداد…نگاهی به نرده های زیر دستش کرد روی میلیه اول پل ایستاد و به رود خیره شد…حالا میدانست…میدانست دلیل خودکشی دخترک را…

 

پی نوشت :این داستانک بنده رو البته اگه بشه اسمشو داستانک گذاشت تحمل کنید…امیدوارم قابل یک بار خوندن باشه….

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1390/09/26 12:32 توسط آذرنوش |


اینروزا منم و سریال لاست ... .اینروزها منم ومتن های ترجمه شده ی نیمه کاره ،تایپ های نصفه نیمه...این روزا منم وبسکویت ساقه طلایی و  چای یخ کرده.. این روزا منم و متن بیماری های عفونی و غمم با دیدن عکس دختر آبله گرفته که باید ترجمشون کنم...این روزا منم و کتاب های عمومی دانشگاه و تاریخچه ی جنگ ایران وعراق ،سخنان حضرت علی ،اهتمام شریف رضی...این روزا منم ودایی تازه از فرنگ اومدم و شنیدن مخالفت هاش با فرهنگ وبینش ایران وایرانی ها، از کوروش کبیر گرفته تا داش آکل با مرام... این روزا منم ونگرانیم از درست شدن تطبیق واحدم تا شروع ترم دیگه ...این روزا منم و حس دلتنگی برای رضا که فردا داره برمیگرده به دانشگاهش تو قزوین...منم و نگاه مهربون مامان به عکسی که جدیدا تو قاب کنار تختم جادادمو  وتوش آذر3 ساله و مامان27 ساله اش  دارن به دوربین لبخند میزنن...منم و ذوق از تلفن های گاه وبیگاه یار قدیم...منم وعکس های قدیمی دوران دبیرستان ... منم ونگاه پر حسرتم به دخترای فرنگی تو فیلما که کت های دخترونه ی مورد علاقه ی منو پوشیدن... منم و بینی که از بس عینک روش جا گرفته که خط قرمز کوچیکی جای همیشگی فرمش ،جا خشک کرده...منم و دست کشیدن های مداوم رو ی صورتمو نگاههای دزدانه ی ذوق زدم توی آینه به خاطر جای جوش های کمرنگ شد ه ام...منم و توضیحات همیشگی مادر یار قدیم از حال واحوال او...منم و کتاب خاک گرفته ی همسایه های احمد محمود...منم وآرم رقصان PMC برروی صفحه ی تلویزیون...منم و شباهت متلک های همیشگی هنرپیشه ی لاست با یار قدیم واشک های من به یاد تیکه های همیشگی او... منم و اشک ریزان نگاه ننه به کارهای دایی  های کوچکم...منم و خیس شدن چشمم هام  با دیدن تنهایی ننه ...منم وخوشحالی  از اینکه سحر صدای قلب بچشو شنیده... منم وفال زنجیر که 3 تا بچه واسم توش افتاد...منم و گوش دادن به صحبت های مامان از خواهر زاده ی همکارش که پسر خوب وباشخصیتیه...منم ونگاه لرزانم به عکس قدیمیم با یار...منم وآش رشته ی خوشمزه ی نذری ننه ومامان... منم و دودلی ها ی همیشگیم...منم وحسرت نخوردن نذری پسر خاله و ندیدن رضا به خاطر خرابی بد موقع ماشین...منم و خواب با یار بودن...منم ودلی که نمیخواست از خواب بیدار شه...منم و زدن 500 تا تست نزده ی نارسیس ... منم وکش رفتن قایمکی کشک باقیمونده ی آش رشته...منم و درد دل های شبانه با یار قدیم ...منم واونو واشک های همیشگی... منم و جیرینگ جیرینگ دسته ها پشت پنجره ی اتاقم ...منم وهدفونی که تو گوشم میزارم تا صدای son of a bitch سوییر بپیچه توش...منم و دیدن وشنیدن دوباره یه پایان تلخ بهتر از  یه تلخیه بی پایانه... منم وعکس خندان گلشیفته روی دسکتاپ کامپیوترم...منم و عکس خندان وبی آرایشم با روتختی سبزی که از سرما کنار آب رو سرم کشیدم...منم وحسرت همیشگیم برای دیدن شیراز و حافظیه ...منم وحساب کتاب کردن پولام برای خرید وایمکس...منم و خوردن ذرت مکزیکی با مریم وقهقهه های سر خوشانه مان...منم وبغض مریم وقتی از رستوران مستوفی شوشتر زنگ میزنه و میگه جات خالیه آذی...منم و نقل محفل شدن پسر کاپشن پوش جذابه ترمینال... منم واتوبوسای سریع السیر دانشگاه ... منم وفکر اینکه ممکنه دختر بغل دستیم رعنا باشه...منم و حسرت کار کردن تو طبقه ی بالای کتابفروشی  ... منم وآهنگ زیر بارون سیاوش قمیشی ... منم وخیره شدن به پوستر فرهاد پشت در اتاقم ...منم وبو کشیدن های همیشگی کتابهای کاهی بابا...منم ونگاه پر بغضم بر روی عکس مزار احمد محمود که حامدی که تا حالا ندیدمش واسم گرفته...منم و دیدن دوباره ی فیلم تایتانیک... منم و عشقم به  آشپزی ...منم وموزیک محشر فیلم blue...منم و فکر یادگیری زبان فرانسه...  منم  وهزار تا منی که زندگیه منن...  

بعدا نوشت 1:برای مادر عاطی عزیز دعا میکنیم تا عملشون به امید خدا با موفقیت انجام بشه...به امید بهبودیشون...

 

بعدا نوشت 2:برای همه دانشجویان گرامی مانند بنده که تازه به فکر درس خوندن افتادن هم اگه رسیدید یه دعایی بکنید...

 

بعدا نوشت 3:جایز میدونم که چند تا فحش اساسییییییییییییییی به بلاگفا بدم که نمیزاره بادوستای عزیزم در ارتباط باشم ...باید یه فکری به حال بلاگفا وبلاگفایی ها کرد...واقعا دیگه کلافه ام کرده...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/17 22:41 توسط آذرنوش |


تو دوره ی نوجوونیم نماز خون قهاری بودم.حواسم به  همه ی قوانین نماز خوندنم بود.  به حدی که وقتی یه سبحان الله رو تند میخوندم اعصابم خورد میشد.اهل حجاب و مذهب وحتی روزه گرفتن  نبودم ولی نماز خوندن رو خیلی دوست داشتم .حس میکردم تو همه ی مشکلات یه چیزی دارم که بش پناه ببرم.روزای خوبی بود.استرس دیر شدن نماز و خواب موندن واسه نماز صبح...

 

یادم نیس از کی دیگه نخوندم...فقط اینکه یه زمانی به ذهنم رسید که هرکس باید به زبون خودش نماز بخونه نه به زبون عرب ها. فکر نمازرو به فارسی خوند افتاده بود به سرم ولی به هرکی میگفتم مسخرم میکرد..دیگه عربی خوندن واسم چرت بود. به نظرم یکی از دلایلی که نماز خوندن میشه یه عادتی که توش فقط یاد بدهکاری هاتو ،درسای نخوندتو وکارای عقب موندت میوفتی همینه...چون به کلمات دقت نمیکنی وفقط مثل طوطی تکرارشون میکنی...رفتم سراغ دبیر دینی مون و جریان وبش گفتم واون هم مثل آدمی که با یه کافر یا خل وچل طرفه خیلی محکم گفت نهههههه!!!!

 

واین نهههههه برابر شد با ترک نماز من!ترک یاد خدا! مسخره شدن ارکان دین اسلام !دیگه نماز خوندن واسم بیخود شده بود.هرچی هم مامانم موقع قرآن خوندنش سر نماز غرغر کردیا مادربزرگم تو ماه رمضون غرغر کرد فایده نداشت .من قید نماز وزده بودم.روز به روز هم که میگذشت ومیگذره دورتر میشم از عوالم خاص دوران نوجونیم یا درواقع از باید ونباید های دوران نوجونیم...

 

تابستون امسال خسته از رفت وآمدهام به دانشگاه شهر دیگه دوباره کنکور دادم ونذر بیخودی کردم...نمیدونم چرا یکدفه نذر نماز چرخید رو زبونم و با خدای خودم(یا شاید هم با خودم)عهد بستم که اگه شهر خودم قبول شدم 1ماه نماز بخونم...

دانشگاه شهر خودم قبول شدم...خوشحال بودم ،خییییلی...تا اینکه اول مهر اومد ووقت ادای نذرشد.واین ادای نذر مساوی شد با کلنجارهای زجر آور باخودم تا به امروز...امروزبعد از پرسیدن وضو وجملات همچنان عربییییی!!! نماز خوندم...نمازی که بهش اعتقاد ندارم...نمازی که دیگه واسم فرق نمیکنه چند تا سبحان الله توش گم بشه...

 

پی نوشت:دستم نمیره که وضو بگیرم برای نماز مغرب وعشا.نمیدونم باید چه کار کنم...

 بعدا نوشت:دوستان بلاگفایی گلم متاسفانه کد بلاگفا مدتیه واسه من باز نمیشه کامنت نگذاشتنمو دلیل بر بی معرفتیم نزارین.همتون رو میخونم .امیدوارم زودتر این مشکل حل بشه.

 بعدا نوشت 2:من بلد نیستم چطور لینک آهنگ یا وبلاگی رو تو پستم بزارم لطفا اگه بلدید به من هم یاد بدید.مرسی.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/09 20:51 توسط آذرنوش |


غرورم شکست...                       

 

          تو حتی خرده هایش هم جمع نکردی!!!    

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/09/07 20:22 توسط آذرنوش |


دلگیرم از آدما،

و گیریِ دلم حالا حالا ها باز نمیشود...!

+ نوشته شده در شنبه 1390/09/05 11:45 توسط آذرنوش |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

90/09/01 - 90/09/30

90/08/01 - 90/08/30
90/07/01 - 90/07/30
90/06/01 - 90/06/31
90/05/01 - 90/05/31



پیوندها

کافه تیراژه
باغ بی برگیه م.ح.م.د
جوگیریاتٍ بابک
سطرهای سپید مهربان
مریم شیرزاد
هاله بانوی عزیز
دو کلام حرف حسابٍ بهنام
کلکله ی کورش تمدن
جناب باقرلو
فردای حافظه ی وانیا
دلکده ی الهه
گل گیسو
*دانه های ریز حرف*
دل آرام(دنیای من)
مکثٍ زری بانو
هیشکی!
ابر چند ضلعیه حمید
کابوی تنهای آلن
پتکٍ عبد الکوروش
دومن
تولدانه
رهنا...
آریایی های آناهیتا
شکوفه بارانه محدثه
خورشید نامه ی جناب پور امینی
قلک یادهای گنجشکک
علی عبدال زاده
این روزهای عارفه
فلوت زنٍ حنانه
سیندرلا
کاتیا دخترقدیم
میرزا قلمدون آرش
عاطی جون
حیاط خلوت هلیا بانو
برای هانای آرش
جزیره
بازمانده ی نسل نیم سوخته ی کیانا
افسون گلم
مونالیزا با کمی ریش وسیبیل
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin